انتقال به محتوا
 
من لوطی اصغر 15 بار گول خوردم! (قسمت دوم) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط ArMaN   
شنبه, 24 بهمن 1388 ساعت 13:14

بغض داشت خفه ام می کرد. گفتم: «لوطی، دمت گرم! این بود اون حرفایی که به ما می زدی؟ یادت می یاد وقتی بچه ها بازیشون رو می باختن، تو بهشون دلداری می دادی، آرومشون می کردی؟ کو اون لوطی اصغر؟! تو اصلا فکر کردی اگه اینکارو بکنی چی به سر ما میاد؟ نسل جدید شطرنج گیلان آرزوهاشون رو با حرفای تو ساختن، اصلا فکر کردی که...

Luti_suicidejump

آرزوهای اونارو نابود می کنی؟! نه، فکر کردی؟» لوطی اصغر که شوکه شده بود، خیلی آروم روشو برگردوند سمت من، سیگارش رو پرت کرد و گفت: «کی تو رو فرستاده بیای اینجا؟!» گفتم: «خدا! اصلا چه فرقی می کنه؟! اینو شنیدی که میگن: تو فقط یکبار زندگی می کنی، اما اگر بدرستی عمل کنی، همین یکبار کافیست؟! چرا می خوای خودکشی بکنی گند بزنی به زندگیت؟» گفت: «تو از زندگی من چی می دونی؟» صداش می لغزید وخیلی درمانده بود. گفتم: «حق با توئه! من هیچی نمی دونم! هیچی! ولی یه چیزو خوب می دونم که این راهش نیست. لوطی، جون من، قضیه عشق و عاشقیه؟» لوطی غضب آلود گفت: «این حرفا چیه؟! از مادر زاییده نشده کسی بخواد دل اصغرو بدزده، نالوتی ها حرف در آوردن، جون تو!» گفتم: «خب،پس قضیه چیه؟» گفت: «نمی تونم بگم» و بعد دستش رو گذاشت رو قلبش، ادامه داد: «بذار همینجا بمونه» سرگرد که تا این لحظه نظاره گر بود، گفت: «من می رم، ولی زود بر می گردم» موقع رفتنش یواشکی بهم علامت داد که من همین حوالی هستم، فقط خواسته بود ما رو تنها بذاره. از فرصت استفاده کردم گفتم: «لوطی این حق ماست که بدونیم چی شده؟ آخه تو که خوب بودی. هیات می رفتی، همه چی میزون بود برات. چی شد یهو؟» گفت: «دست رو دلم نذار که خونه، هر چی می کشم از همونه! تو واقعا می خوای بدونی؟» گفتم: «آره»

Luti_suicidejump

گفت: «باشه، پس برو به همه بگو: من لوطی اصغر 15 بار گول خوردم!!» از لحن صحبتش خندم گرفته بود ولی نخندیدم چون حالش داغون بود. گفتم: «لوطی، چرا اینقد زیاد؟» گفت: «به زیاد و کمش کاری نداشته باش، فقط برو بگو، برو بگو من لوطی اصغر، خاک پای همه ی شطرنجبازا از هر گونه همکاری با اونی که بهش میگن مجری هیات اعلام برائت می کنم!» گفتم: «چرا لوطی؟ مگه اون بنده ی خدا چی کار کرده؟ اون که صبح تا شب داره اونجا جون می کنه!» گفت: «بگو چی کار نکرده؟» دست کرد تو جیبش، موبایلش رو در آورد گفت: «ایناهاش، همه ی عکساش هم اینجاست» گفتم: «لوطی، می تونم بیام اونجا ببینم؟» گفت: «جلو نیا! اگه می خوای ببینی، همونجا واستا، بلوتوثتو روشن کن» گفتم: «لوطی خیس شدیم، یا تو بیا اینجا یا گوشی رو پرت کن. تو دیگه گوشی می خوای چیکار؟!» گفت: «اینو راس گفتی ، پس بگیرش!» و گوشی رو پرت کرد، منم مث کاسیاس گوشی رو تو هوا گرفتم، البته شانسکی چون هوا تاریک بود و هیچی نمی دیدم. زود فولدر عکس های شطرنجی لوطی رو باز کردم. لوطی عجب عکسایی داشت، هاج و واج واستادم لوطی رو نگا کردم. لوطی گفت: «ها، چیه؟ چرا اونطوری نگا می کنی؟» گفتم: «لوطی، می بینم که عکسای بانوان شطرنجی رو تماشا می کنی!» کف دستش رو زد به پیشونیش گفت: «کاش اصغر مرده بود، این صحنه رو نمی دید!» گفتم: «حالا چی شده مگه؟! ناراحت نباش، این قضیه بین خودمون می مونه، مطمئن باش جای دیگه ای درز نمی کنه!» (چقدر هم درز نکرد!!!) لوطی یه خورده آروم شد گفت: «اون عکسایی که من می گم تو یه فولدر دیگه هست، روش نوشته:  (Proliar) . لوطی با کلاس شده بود، همه ی چیزا رو انگلیسی نوشته بود. فولدری که می گفت، پیدا کردم و شروع کردم به تماشای عکسا. لوطی گفت: «بذار از همون عکسای اول شروع کنم...

چندی پیش مجری هیات با کلی وعده و وعید و حرفای قشنگ، گولم زد! راضیم کرد که باهاش همکاری کنم. منم که بعد از یه عمر سرگردونی، بالاخره قاطی آدما تو اتاق خوشگلی می شستم ذوق زده بودم.
اما حیف که نامردی رسم زمونس!!
چند روز از همکاریم نگذشته بود که ماجراها شروع شد..
اولین موضوعی که خیلی ناراحتم کرد این بود که یه روز غروب مث همیشه داشتم سیگارمو می کشیدم وبا خط 11 از در مجموعه به سمت هیات می رفتم که دیدم چند تا از آبجیهامون که معلوم بود رشتی هم نیستن، مشغول آه و ناله و گریه زارین. منو می بینی؟! یه لحظه تموم دنیا دور سرم چرخید. داد زدم نفس کش ! کی جرات کرده اشک این آبجیهای غریبو در آره؟ تو همین حال و هوا بودم که آ غلام اومد، آرومم کرد و گفت: «لوطی بیخیال، این کاره مرجیه هیاته! این بنده های خدا از استان های دیگه اومدن برا مسابقات زیر 20 سال که مرجی یهو مسابقه رو لغو کرد»

gilanmu20_pchessb

پرسیدم: «آخه چرا؟ برا چی زودتر بهشون نگفت که این همه راهو نیان تا اینجا؟

gilanmu20_pchessb


آ غلام گفت: «هیچی، واسه لجبازی! ماجرا از این قراره که فرداسیون ناظر مسابقه رو کسی گذاشته که به مجری رای نداده، اون قاطی کرده...» کلی دوستا وساطت کردن تا آرومم کنن و یکی دو بارم مجری با لحن قشنگش واسم صحبت کرد و همه فراموشم شد. اما چن روز بیشتر نگذشته بود که تو اتاقم لم داده بودم و روزنامه ی خودم رو می خوندم که یه دفعه صدای نعره و داد و بیداد شنیدم. سریع از جام پریدم، کلاه شاپومو ورداشتم، آستینامو زدم بالا و دویدم بیرون که ببینم کی جرات کرده نزدیکای من صداشو بلند کنه؟ اما دیدم که چند تا پدر و مادر فقیرن مث من... پرسیدم: چی شده؟ گفتن: ما به 1000 زور و زحمت و به امید مربی اکراینی ( ولادیمیر روگوفسکی ) که رئیس تو بنرهای تبلیغاتیش تو شهر وعده داده بود، از خرج و مخارجمون زدیم و بچه هایمون رو آوردیم هیات...

summerc

همون روزای اول هم یکی دوتا از مربی ها بهمون وعده ی قهرمانی جهان دادن و گفتن: مربی اکراینی تو راهه و تا چند روز دیگه میرسه، اما الان چند ماه گذشته و بچه های ما قهرمان جهان نشدن که هیچ، بعضی از حرکت ها رو هم خوب بلد نیستن! تازه از مربی اکراینی هم خبری نیست و هنوز تو راهه! ما اومدیم ببینیم کی جواب دروغ های به این بزرگی رو می ده؟!

 

morabbi-khareji

خلاصه با شنیدن این حرفا کلی شرمنده شدم، گفتم: عجب دوره زمونه ای شده... اما بازم دوستا دور و برم جمع شدن و خامم کردن. یه بار سر این قضیه با مجری هیات حرف زدم که بهم گفت: «من نوشته بودم کلاس های تابستونی زیر نظر مربی اکراینی، اما نگفته بودم کدوم تابستون...»

 


پایان قسمت دوم



به نظر شما حرفای لوطی راسته یا مجری هیات دروغ میگه؟!  اصلا اون شب چی به سر لوطی اومد؟!
اگه می خواین جواب این سئوالات و یه عالمه از حرفای ناگفته ی دیگه رو بدونین، می تونین با مراجعه به همین سایت در روزای آینده، قسمت های بعدی این ماجرا رو بخونین...

 

محبوبترین شطرنجبازحال حاضر کشور:
 

www.chessbase.com

www.playchess.com