|
نوشته شده توسط ArMaN
|
|
شنبه, 24 بهمن 1388 ساعت 12:27 |
|
لوطی اصغر از چهره های دوست داشتنی شطرنج گیلان اخیرا پس از تماشای فیلم Spider Man جوگیر شد و طی یک ماجراجویی تصمیم گرفت که از بالای یکی از بلندترین ساختمان های شهر رشت بپرد. این داستان مفصل که در قسمت های متعددی تدوین شده است به جزئیات حادثه و همینطور به دلایل و انگیزه های لوطی اصغر می پردازد...
|

|
داستان از اینجا شروع شد که بعد از امتحانات دیگه بهونه ای نداشتم بچه ها رو بپیچونم! قرار شد که پرهام و شایان و دانیال (هم کلاسی هام) بیان دنبالم و بریم بیرون. جاتون خالی، رفتیم و خیلی خوش گذشت، آخرش هم ختم شد به سینما. موقع برگشتن هوا بارونی بود. به بچه ها گفتم: «من می خوام یه خورده زیر بارون قدم بزنم» پرهام گفت: « ا لوس نشو دیگه، بدو سوار شو!» با حالت جدی گفتم: «مث اینکه متوجه نشدین، من می خوام قدم بزنم، اونم زیر بارون، شما نمی یاین با من؟ فاز می ده ها!» دانیال گفت: «مگه ما دیونه ایم؟! تو هم زود سوار شو ضد حال نزن!» به شایان گفتم: «تو چی؟ نمی یای؟» شایان اصلا حواسش به ما نبود، عین آدمای گیج بهم نگا کرد گفت: «چی می گی؟» گفتم: «هیچی!» بنده ی خدا از لحظه ای که از سالن سینما خارج می شدیم چشاش به مسیر خاصی خیره شده بود و تو یه دنیای دیگه سیر می کرد. فکر می کنم فیلم تاثیر گذاری بود که اینطوری هوش و حواسش رو برده بود. پرهام گفت: «تا 3 می شمرم، سوار نشدی ما میریم و تو تنها می مونیا!» گفتم: «خب، برین فدای سرم!» و اونها هم رفتند، به همین سادگی. نامردا چن ثانیه هم منتظر من نموندن که شاید بخوام باهاشون برگردم!
شروع کردم به قدم زدن، تک و تنها، که یهو بارون شدیدتر شد. کلاه سوئیت شرتم رو گذاشتم رو سرم اما هوا خیلی سرد بود. از پیشنهادم پشیمان شده بودم ناجور! ولی هی به خودم دلداری می دادم که قدم زدن زیر بارون عاشقانست، رمانتیکه. یه نگا به پشت شلوارم انداختم، به این نتیجه رسیدم که بارون اون قدرا هم که می گن رمانتیک نیست، شلوارم گلی شده بود! از مرکز شهر خیلی دور نشده بودم که یهو دو-سه ماشین آتش نشانی با صدای گوش خراش آژیرشون از کنارم گذشتن و باعث شدن که برای چن لحظه به بارون و سرمای هوا و بدبختی های دیگه فکر نکنم. سرعت گام هام رو تندتر و به مسیرم ادامه دادم که ناگهان متوجه اتفاقی غیر عادی شدم، حدود صد متر جلوتر جمعیت زیادی زیر یکی از آپارتمان های بلند شهر جمع شده بودند. با مشاهده ی ماشین نیروی انتظامی و همینطور ماشین های آتش نشانی که دو دقیقه ی پیش از کنارم رد شده بودند، مطمئن شدم که اتفاق ناگواری رخ داده. وقتی به محل حادثه رسیدم متوجه شدم که یکی می خواد خودش رو از بالای ساختمون پرت کنه پائین! ها ها!

یه لحظه احساس کردم که اینجا گیلان نیست، نواداست! و من به جای رشت دارم تو لاس وگاس قدم می زنم! خب حق بدین بهم، آخه یه همچین صحنه ای رو فقط تو فیلم ها دیده بودم. رفتم جلوتر و از دو خانمی که پیرامون قضیه پچ پچ می کردن پرسیدم: «چی شده؟» یکیشون جواب داد: «اون آقاهه رو می بینی اون بالا واستاده!؟ تا لحظاتی دیگر پرواز داره به مقصد جهان آخرت!» و بعد 2 تایی نیششون رو باز کردن تا بناگوش و شروع کردن به خندیدن. بزنم به تخته دندوناشون سفید بود مثل رود زرجوب! بهشون گفتم: «مرسی از راهنمایی تون، البته اینو که هر گاوی متوجه می شه! منظورم این بود، میدونین چرا می خواد خودش رو پرت کنه پائین؟» همون خانم اولیه جواب داد: «می گن یه دختره رو می خواسته، بهش ندادن! یعنی بابای دختره مخالفت کرده. آخه باباش پولداره...» دوستش حرفش رو قطع کرد و گفت: «نه بابا، اینطوریا نیست، دختره یه خواستگار دیگه داشته، هم دانشگاهیش بوده و ظاهرا به اون جواب بله داده. اینم اومده می خواد خودش رو پرت کنه پائین» در همین حین یه خانم دیگه که اونم بدون چتر زیر باران واستاده بود، اومد جلو گفت: «اهوی خانما، واسه چی پشت سر مردم حرف در میارین؟ من این بنده ی خدا رو می شناسم اصلا هم تو کارهای عشق و عاشقی نیست. طرف شطرنجبازه!»
همین که این واژه رو شنیدم، شاخک هام تکون خورد! از وسط جمعیت عبور کردم و خودم رو رسوندم زیر ساختمون. مطمئن نبودم حرف اون خانم درست باشه، اما اگر شطرنجباز بود در اون صورت احتمالا می شناختمش و خب دیگه نمی تونستم بی تفاوت باشم. یه آقایی سبیلو که قیافه ی فوق العاده خفنی داشت با لهجه ی قشنگ رشتیش فریاد زد: «داش اصغر، لوطی، با مرام، این چه کاری هست تو داری انجام می دی؟ آقا، برادر من، خودکشی کار آدمای ضیعیفه!!» یه لحظه خشکم زد، باور کردنش سخت بود، خیلی سخت، یعنی اون لوطی اصغر خودمونه؟! یه بار دیگه به بالا نگا کردم، هوا تاریک شده بود، بارونی هم بود ولی با دیدن کلاه شاپوی لوطی دیگه مطمئن شدم که خودشه. کاش نبود. نمی دونستم چه کار باید بکنم، داد زدم: «لوطی.. لوطی..» ولی نمیشنید. بدو بدو رفتم که وارد ساختمون بشم، مامورا اجازه نداندن، گفتن نمی شه» داد و بیداد راه انداختم و کولی بازی در آوردم تا اینکه جناب سرگردی که مامور رسیدگی این پرونده بود خودش رو رسوند به ورودی در و با صدای بلند گفت: «چی شده؟ برا چی ساختمون رو گذاشتین رو سرتون؟» یکی از مامورا گفت: «قربان، این آقا می خواد وارد ساختمون بشه» جناب سرگرد با حالت عصبی گفت: «مگه نمی شنوی آقای محترم؟ نمیشه» گفتم: «جناب سرگرد، تو رو خدا اجازه بدین من باهاش صحبت کنم» گفت: «شما بیرون تشریف داشته باشید، بذارین ما کارمون رو انجام بدیم. سرباز، در رو ببند، دیگه کسی رو راه نده» وبعد با سرعت به سمت بالای ساختمون حرکت کرد. داد زدم: «سرگرد، اگه اصغر بیفته پائین، مقصرش توئی! من ولت نمی کنم» سرگرد روی پله ها واستاد، سرش رو برگردوند سمت من، گفت: «مگه تو میشناسیش؟» گفتم: «آره جناب سرگرد، تنها پسر عمه ی منه، از زمانی که پدر و مادرش مردن با ما زندگی می کنه!» مجبور شدم دروغ بگم، یعنی چاره ی دیگه ای نداشتم. نمی دونم کارم درست بود یا غلط ولی اگه تو اون لحظه کاری نمی کردم تا آخر عمرم نمی تونستم خودم رو ببخشم. سرگرد گفت: «مدرکی داری که ثابت کنه راست می گی؟» گفتم: «ای بابا، جناب سرگرد، مدرکم کجا بود، اصغر داره خودش رو پرت می کنه، بعد شما از من مدرک می خواین؟! تو رو خدا وقت رو تلف نکنین، بذارین منم بیام» سرگرد گفت: «خیلی خب، بیا، فقط مواظب باش چیزی نگی تحریک بشه» گفتم: «باشه قربان، حتما» به همراه سرگرد رفتم بالای ساختمون. لوطی اصغر روش به سمت جمعیت بود و متوجه حضور ما نشد. سرگرد گفت: «پسر دایی ات اومده، می خواد باهات حرف بزنه» لوطی اصلا نگا نکرد، یه سیگار گذاشت رو لبش، گفت: «من یه عمر زندگی کردم هیچکی نتونست منو سیا کنه، تو این ثانیه های آخر تو می خوای ما رو سیا کنی؟! من پسر دایی ندارم. اما به دانای علی قسم، اگه یه قدم دیگه بیای جلو خودم رو پرت می کنم پائین» حالش خیلی خراب بود، هیچوقت این شکلی ندیده بودمش...
پایان قسمت اول |